تبليغاتX
عاشق باران

عاشق باران

شهر من منتظر باران است...

ابی تر از همیشه...

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1388/1/11/26227_142.jpg

کنار خیابون ایستاده بود

تنها ، بدون چتر ،

اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ،

آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،

- ممنون

- خواهش می کنم ...

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،

یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،

و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،

نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،

- چیزی شده ؟

چشمامو از نگاهش دزدیدم ،

- نه .. ببخشید ،

خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود

بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .

با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،

با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،

خودش بود .

نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچی نبود ،

می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،

دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،

برف پاک کن اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،

پرسید :

- مسیرتون کجاست ؟

گلوم خشک شده بود ،

سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .

گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟

به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،

قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت

به چشمام جراءت دادم ،

از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،

دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،

چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،

سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،

روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،

خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،

به خدا خودش بود ،

به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،

خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !

یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....

با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟

و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،

به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....

زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،

پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،

به ساعتش نگاه کرد ،

روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...

چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،

نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،

توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،

بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،

بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،

تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،

خل بودم دیگه ،

نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،

عاشقی کنم براش ،

میگفت : بهت نیاز دارم ...

ساکت می موندم ،

میگفت : بیا پیشم ،

میگفتم : میام ...

اما نرفتم ،

زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،

دلم می خواست بسوزم ،

شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،

قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،

مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .

صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،

آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب

چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،

آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،

یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،

هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،

و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،

تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،

چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .

شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،

- همینجا پیاد میشم .

پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،

- بفرمایین ...

دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،

با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

- لازم نیست ..

- نه خواهش می کنم ...

پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد

و بعد .. بسته شدنش .

خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .

برای چند لحظه همونطور موندم ،

یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،

تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،

برای فریاد کردنش ،

برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،

دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .

صدا توی گلوم شکست ...

اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .

قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .

رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...

دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...

سر خوردم روی زمین خیس ،

صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...

مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...

منو بارون .. ، زار زدیم ،

اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،

به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،

بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،

هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...

بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،

بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.

خل بودم دیگه ..

یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟

نه ..

عاشق تر شده بودم

عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...

بارون لجبازانه تر می بارید

خیابان بهار ، آبی بود .

آبی تر از همیشه !

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 15:39  توسط (محدثه)  | 

شب بود و سرما بود

در آسمان سینه . رویائی هویدا بود

در سینه ی رویا . گل تو پیدا بود

از شوق خندیدم

آویختم بر قامتت چون ساق نیلوفر

تا از گل روی تو یک شبنم بیاشامم

تا دستهایم را به آغوش تو بسپارم

تا در تو آویزم

تا با تو جان گیرم

اما نهیب باغبان . دست مرا لرزاند

لب را به گلبرگ تو رنگین ساخت

گل از درون افسرد

گلبرگها پژمرد

آن ساقه ی نیلوفری خشکید

من ماندم و سرما و صد افسوس

در حسرت رویا که پرپر شد

                        سیلوانا سلمانپور    ۳/۷/۱۳۶۹

آفتاب قشنگیه امروز . از پنجره روبروی میز تحریر به حیاط و باغچه نگا کردم . باغچه ای که مادرم صبح سحر

آب پاشی کرده بود چه برقی داشت انگار نقاشی تو کتاب بچه ها بود

یاد این شعر بالا از سیلوانا افتادم .. گذاشتم اینجا توی وبلاگ

 

از همه دوستاي گلم بخاطر نظراتشون واينكه منو تنها نذاشتن متشكرم

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 14:1  توسط (محدثه)  | 

نمی دانم...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد...

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

مدونین چیه دوستای گلم....

وقتی دستت و میاری بالا..

تا ازش اب نبات چوبیتو بگیری....

وقتی میشنوی که بهت میگه..

دیگه نبینم گریه کنیااا....

وگرنه باهات قهر میکنم..

وقتی میبینی با دستش اشکاتو پاک میکنه و واست میرقصه تا تو بخندی...

و اون ذوق کنه...

تازه میفهمی همه چیز یه ارتباطه خدا و بندگی نیست..

تازه میفهمی عشقته...

تازه میفهمی و یاد میگیری روحتو چجوری ارضا کنی....

تازه میفهمی پشیمونی که برای کسی اشکاتو ریختی..

چون خدا نمی خواست..

اگه میخواست ناراحت نبود از اشکات...

عاشقتم خدا...

دوستتون دارم دوستای گلم

ودر اخر فقط یه شعر کوتاه که حیفم اومد شما نخونیدش.....

در حضور واژه های بی نفس

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی 

خداحافظ همین حالا... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 3:36  توسط (محدثه)  | 

صدای صنوبر

 

 

پاییز را دوست دارم

به خاطر ساعات با تو بودنش

زمانی که متوقف می شود

تا هم پای پاییزی ات  شانه شانه

قدمگاه تو را

 با خش خش برگهای نارنجی فصل

نوازش کند

قول می دهم صدای پاهایم

گوش زمان را کر

دیوارهای چشم دار را کور

و صدای نامردمان را خفه کند

من به تو می رسم

تا در بلندای پرواز

و سپیدی جاده خدا

هم پایت باشم ای همه ی  تو و من
  
دوستتون دارم دوستای گلم
 
وممنونم از پیرمردو،اقا فرزاد،واقا مجید...وهمه دوستای گلم بخاطر لطفی
 
 که به من داشتن
 
دست حق نگهدارتان
 
+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 0:12  توسط (محدثه)  | 

سلام عزیزانم

سعی کردم که اینبار زودتر ازسری قبل بیا امدیواربودم که خوش قول بوده باشم اما نشد

بازم یکی از شعر های زیبای فروغ فرخزاد که من خیلی این شعر رو دوست دارمو امیدوارم که شما هم

خوشتون بیادو دوست دارم شماها هم نظرتون رو در موردش بهم بگید

ببخشید اگه نمی تونسم  پیش همه بیام باور کنید خیلی درس دارم

دلم برای همتون تنگ شده 

خیلی دوستتون دارم

خداحافظ

امیدوارم خوشتون بیاد

من با آفتاب کاری ندارم

من اگر پنجره را باز کردم خواستم نسیم بوی نازنین خاطر تورا  برایم بیاورد

پنجره را گل بگیر

وقتی تو نباشی

من با پنجره کاری ندارم

من شمدانی های حیاط را یکی یکی سر می زنم

من  شمدانیهارا گلدان هارا  گل هارا  به خاطر تو تحمل می کنم

وقتی تو نباشی

من با گلها گل دانها شمدانی ها کاری ندارم

من حتی پر پرستو ها را پر کبوتر ها را

حتی پر خیال خود را

اگر جز برای تو وجزبه سوی یاد تو بپرد

من پر پرستو ها را می بندم

پر کبوتر ها را می بندم

پر خیال خود را می برم

وقتی تو نباشی

من با پریدن کاری ندارم

من با پرنده کاری ندارم

من پر پروانه را ......

...........

..........

من سرم را هرگز به سوی ماه

به سوی ستاره ها

جز برای دیدن روی ماه تو

بلند نمی کنم

ماه اگر عکس تورا قاب نگیرد

ستاره اگر دور عکس یاد تونگردد

من اول ماه رامیگیرم که برایش آه بماند

من حتی اول و اخر ستاره را میگیرم

که ستاره همیشه تار بماند

وقتی تو نباشی

من

با ستاره با ماه

کاری ندارم

.....................

............

بگذار خیالت را راحت کنم

من اگر منم نیز جز برای تو باشد

من من را از کلمات از حروف بر می دارم

وقتی تو نباشی

من با من کاری ندارم 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 1:4  توسط (محدثه)  | 

پاییز...

واول باز هم یه شعر زیبا از فروغ فرخزاد:

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيکر خود پيرهن سبز نمودم
در اينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد که چه زيبا شده اي باز
او نيست که در مردمک چشم سياهم
تا خيره شود عکس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه کار ايدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزيند
او نيست که بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را
اي اينه مردم من از حسرت و افسوس
او نيست که بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به اينه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کني اين مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خويش
اي زن چه بگويم که شکستي دل ما را

 

سلام دوستای گلم

 امیدوارم که هر جا که هستید روزگار به کامتون باشه!!!!!!

 دلم براتون تنگ شده بود

 و چون وقتی که خونه خودمون نیستم کامپیوتر شخصی ندارم نمی تونم  اپ کنم  

 وزیاد اینترنت بیام و قول میدم که از این به بعد زیادتر بیام چون خیلی واستون

 تنگ میشهو ازتمامی دوستای گلم به خاطر نظراتشون ممنونم

 سعی می کنم که از این به بعد کمی هم از خاطرات دانشگاه برات بنویسم

و

 مادربزرگ

گم كرده ام در هياهوي شهر

آن نظر بند سبز را

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من

در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق

خمره دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پاي راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تكه تكه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم

و

 دوستتون دارم وخوشحال میشم از نظرات زیباتون

ارزوی سلامتی و خوشبختی برای همتون دارم

 و در اخر...

 

پاییز..

  هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد

               با این همه

                                از منبر بلند باد بالا که می رود

                                                                 درختان چه زود به گریه می افتند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 0:50  توسط (محدثه)  | 

یه خبر...

غريبه کجائي؟

باد مي وزد و احساس مي کنم کسي در ميان باد من را فرياد مي زند واز عشق مي خواند احساس مي کنم غريبه اي صدايم مي کند و شايد او آشنايي ديرين است که ياد از من مي کند صدا مرا به آغوش خود فرار مي خواند، لحظه هاي مي گذرند و عشق ها هنوز در جستجواند

و چشمها در اوج انتظار به سر مي برند.....

و هم اکنون اين من هستم که بي صدا آن غريب آشنا را فرياد مي زنم

و اين من هستم که از عشق سخن مي گويم و بدون بال پريدن مي پرم و همچنان در جستجوي او به سر مي برم

در جستجوي کسي که نه نامي از او مي دانم و نه نشاني ازاو دارم

دوستای گلم سلام

 

امیدوارم که حال همتون خوب باشه

 

منم خوبم

 

ببخشید که این چند وقته نبودم واز همتون معذرت می خوام اگه نتونستم بیام بهتون سر بزنم

 

یه اتفاق هایی افتاده بود و من خیلی سرم شلوغ بود

 

راستی یه خبر:

 

یادتونه که گفتم کنکوری هستم ولی از الان یه دانشجو به حساب مییام چون کنکور روپشت سر گذاشتم

 

من رشته ی شیمی کاربردی قبول شدم و از چند روز دیگه میرم البته فکر نکید رفتم دیگه نمییام بهتون سر بزنما نه

 

قول میدم که زود به زود بیام پیشتون و خوشحال میشم وقتی که به اینجا میام هم نظرهای خوشگلتون رو ببینم

 

تنهام نذارید

 

دوستتون دارم و منتظر نظرهای خوبتون هستم

 

سفر سلامت

خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 15:29  توسط (محدثه)  | 

دل من ...

 

دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

                                         فروغ فرخزاد

 ودر اخر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 15:5  توسط (محدثه)