تبليغاتX
عاشق باران
شهر من منتظر باران است...

    من گلی دارم به رنگ ارغوان

و زمینی که در آن کوچه ی تنگ

    گل شب بو می کاشت

    ارغوان رنگ سیه چشم خمار آلوده

    گل رُخش حُجب و حیای دارد

    کودکی با گل شب بو چه صفایی دارد

    دخترک کوچه ی خالی لِی لِی شعر انار

    کودکی وَه چه هوایی دارد

    ــــــــــــــــــــــ

    کودکی می بینم

    تنها

    خنده بر لب

    یک گل مست به رنگ ارغوان در دست

    گل شب بو دارد!...

    من گلم را به کسی نفرختم

    من فقط چند خطی اشک برایش ریختم

    گل من شب بو بود

    ♥♥♥♥

    من گلی دیدم به رنگ ارغوان

    و غریبی که در آن کوچه ی تنگ

    گل شب بو می کاشت

                          تقدیم به همه ی تنهاییهایم

                                                                    به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست

بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست

این غزلهای زلالی که زمن میشنوی

چشمه جاری اندوه دلی دریاییست

چند وقت است که بازیچه مردم شده ام

گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیاییست

دل به دریا زده تا بازهم آغاز کنم

ماجرایی که سرانجامش یک رسواییست

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن

حق به دست دل من عقل و یا زیباییست

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خداوند که معشوقه من بالاییست

این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد

روح من تشنه یک زمزمه نیماییست

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 13:34 توسط ..:: باران خاموش ::..

َََََ        

در یک روز پاییزی دل آسمان گرفته بود. ابر ها پریشان بودند و منتظر بهانه ای برای گریستن. می شد زیبایی را در یافت . دل آسمان با تیری که جنگ و بی عدالتی بر آن زده بود ، شکافته شد و اشک بر پشت پرده ی چشمانش جمع شد. چشمان آسمان می گریست و نسیم گونه هایش را پاک می کرد.

چشمان آسمان آنقدر گریستند تا وقتی که درختان ، گل ها و علفزاران دست به سوی آسمان بلند کردند و گفتند که ما دیگر باران نمی خواهیم!

تا وقتی که نسیم دیگرنتوانست صورت آسمان را پاک کند!

چشمان آسمان آنقدرگریستند تا وقتی که آدمیان شب دوباره خواستار سکوت ترسناک و غمناک شب شدند!

ناگهان چشمانم به آب روانی که از کنار پاهایم می گذشت ، خیره شد

آنگاه از خود پرسیدم پاکی این قطره ها از آن کسیت؟

آن وقت بود که چشمان من هم شروع به گریستن کرد!!!!!!!!!!

 

                                  

 

  

  




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 13:26 توسط ..:: باران خاموش ::..

هوای یار

قطره‌ دلش‌ دريا می‌خواست. خيلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

 

رفت. و هر بار چيزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.

تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌

دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...

 

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آری از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

 

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می خواهم. بزرگترين‌ را. بی نهايت‌ را...

 

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بی ‌نهايت‌ است.

 

 

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می ‌گشت‌ تا عشق‌ را توی آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگينی عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بی ‌نهايتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

ودر آخر...

باز با من سخن از عشق بگو

اي سراپا همه خوبي و صفا

 

من چو ماهي كه  ز دريا دور است

 

و شن گرم كنار ساحل

 

پيكرش را گور است

 

موج اميد و وفا مي خواهم

 

من تو را مي خواهم

 

من چو گل كه  با اشك شب و لبخند سحر محتاجست

 

به تو روشنگر جان محتاجم

 

به تو همچون خورشيد

 

و به هر قصه ي عشق كه بگويي با دل

 

چون هوا محتاجم..................

از همه دوستای خوبم چون نمی تونم خبرشون کنم عذر خواهی می کنم

امیوارم بتونم لطفتون رو جبران کنم

برام دعا کنید

خدا نگهدار...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 18:48 توسط ..:: باران خاموش ::..

دوستای گلم سلام

 

واقعا ممنونم از حضور گرمتون تو این کلبه کوچک.

 

سال نو و عید 1387 رو خدمت همتون تبریک میگم

 

و ارزو دارم که سال خوب وپر از موفقیتی داشته باشید.

 

امیدوارم که تعطیلات به همتون خوش بگذره...

عیدت مبارک

این شعر رو خودم خیلی دوست دارم که براتون می ذارمش:

گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.

و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

در ضمن می خواستم کمی خودم رو واستون معرفی کنم چیزی که قبلاچند تا از دوستها

 

 ازم خواسته بودند:

 

اسم من  محدثه است(چیزی که تا الان بهتون نگفته بودم)واسم مستعارم باران خاموش.

 

همون طور که می دونید متولد28/خرداد/68  هستم که خودم رو برای کنکور

 

87 اماده می کنم و ارزوی موفقیت در کنکور رو واسه همه ی دوستای کنکوری

 

 خودم دارم.

 

عاشق رنگ ابی هستم.

 

وهیچ کس رو نمی تونم بی دلیل از صفحه ی ذهنم پاک کنم.

 

خیلی پر نشاط وشیطون والبته کمی زود رنج هستم.

 

دیگه نمی دونم چی بگم فقط اگه سوالی داشتید ازم بپرسید!

 

و در اخر واسه همتون ارزوی سلامتی می کنم.

 

و خدانگهدارتون باشه.

 

تعطیلات و بهار خوبی داشته باشید

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:47 توسط ..:: باران خاموش ::..

 

ز جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم میدانی

تا ابد در دل من می مانی

سلام دوستای گلم

ممنونم از نظرات زیباتون و خیلی دوستون دارم

ببخشید اگه دیر بهتون سر زدماخه من کنکوریم و یه عالمه درس ومشق

راستی من رشته علوم تجربی هستمو اینو واسه اون دوستایی گفتم که دوست داشتن بدونن

برام دعا کنید

منتظر نظرات زیباتون هستم

و خدا حافظ

 



 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 18:18 توسط ..:: باران خاموش ::..

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل


که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

سلام دوستای گلم
بی نهایت از نظرات زیباتون تشکر می کنم وبه واقع حضورتون گرما بخش این کلبه ی کوچک است

 وگلهای زیبایتان را تک تک جمع خواهم کرد ودر روز پرواز پریان به آنها هدیه خواهم کرد زیرا عزیزترین هدیه ها را باید به عزیزترین ها هدیه کرد ممنونم که شاهد حضورتون هستم

امیدوارم که از این آپ خوشتون بیاد

راستش اولین بار که خودم خوندمش گریه ام گرفت وبه نظرم خیلی زیبا اومد،به خاطر همین برای شما آپش کردم فقط نظرتون رو در موردش بهم بگید

این شعر رو تقدیم می کنم به همه عاشقای واقعی ...

خدانگهدارتون تا آ پ بعدی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 0:25 توسط ..:: باران خاموش ::..

دیشب به یک باره برف بارید

 

وصبح،انفجارکلاغ ها از شاخه های سپید.

 

زمستان در دشت است، تا دور دست نگاه

 

دنیایی بی انتها.

 

عشق من ،فصل دیگری رسیده است

 

و زیر برف

          

             مغرورانه و سخت کوشانه

 

                                            زندگی ادامه دارد...

 

بگذار تا شیطنت عشق

 

چشمان تو را، به عریانی خویش بگشاید

 

هر چند آن جا جز رنج و پریشانی نباشد

 

اما کوری را به خاطر آرامش تحمل می کنم.

 

سلام دوستهای گلم

 

دلم براتون تنگ شده بود

 

خیلییییییییییییییییییییییییییییی دوستتون دارم

 

امیدوارم از این اپ خوشتون بیاد

 

راستییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نظر یادتون نره 

 

  و خداحافظ ،چون باید برم که به درسهام برسم آخه تا کنکور چیزی نمونده،

 

برام دعا کنید...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 15:15 توسط ..:: باران خاموش ::..

روزی

 

خواهم امد،وپیامی خواهم اورد

 

در رگها نورخواهم ریخت

 

و صدا خواهم در داد:آی سبدهاتان پر خواب!سیب اوردم،

 

                                                             سیب سرخ خورشید

 

خواهم امد گل یاسی به گدا خواهم داد...

 

کوچه ها راخواهم گشت، دوره گردی خواهم شد

 

جار خواهم زد:آی شبنم ،شبنم ،شبنم،

 

...رهزنان را خواهم گفت:کاروانی امد، بارش لبخند!

 

...خواهم امد، سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت.

 

پای هر پنجره شعری خواهم خواند.

 

هر کلاغی را کاجی خواهم داد.

 

...آشتی خواهم داد

 

آشنا خواهم کرد...

 

راه خواهم رفت.

 

نور خواهم خورد.

 

دوست خواهم داشت...

                                دوست خواهم داشت...

 

 

سلام دوستای گلم

 

ممنونم از نظرات خوبتون  وممنون که تنهام نذاشتین

 

دوستتون دارم امیدوارم همیشه دلتون شاد وروزگار به کامتون باشه

 

 وتا آپ بعدی خدا حافظ همین حالا...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 16:50 توسط ..:: باران خاموش ::..

اون که يه وقتي تنها کســـم بود،تنها پناه دل بي کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنـــــارم ، از درد دوريش من بي قرارم


خيال مي کردم پيشم مي مونه ، ترانه ي عشق واسم مي خونه


خيال مي کـــــردم يه هــمزبونه، نمي دونستم نا مهربونه


با اينــــکه رفتـــه امـــا هنــــوزم، از درد عشقش دارم مي سوزم

فکر و خـــيــالش همــش باهامه، هر جا که مي رم جلو چشامه

دلم مي خــــواد تا دووم بــيــارم، رو درد دوريش مرهم بزارم

اما نمي شه راهي نداره ، نمي تونم من طاقت بيارم

                                             نمي تونم من طاقت بیارم   




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 16:42 توسط ..:: باران خاموش ::..

 

در باران راه رفتن وعشق راتنفس كردن پيشه من است

درآمدن از اين كارجزچشمي اشك بار ودلي خون چيزي ديگر نيست

بااين همه باز هم عاشق باران عشقم كه زيرآن هررويايي آبي

ميشود.رويايي به تو رسيدن.باتولبخندزدن وباتوراه رفتن در

باران .

اي كاش پيشه تو نيز در باران راه رفتن وعشق را تنفس كردن

بود.باتو در باران بايد زيست.وباتو در باران بايد خدا را

فرياد زد.

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 16:5 توسط ..:: باران خاموش ::..

سلام دوستای خوبم

 

شب یلداوعید سعید قربان رو به همتون تبریک می گم

 

اقا مهدی از من دعوت کرده بود که در  بازی شب یلدا شرکت کنم

 

این بازی این جوری هست که نویسنده وب 5 تا از خصوصیاتش رو که دیگران نمی دونند

 

رو می نویسه و از 5 نفر دیگه هم دعوت می کنه که در مسابقه شرکت کنند.

 

اول 5 خصوصیت من :

 

1-     من  دختری کاملا احساسی ولی همیشه از روی عقل تصمیم می گیرم

2-     عاشق باران هستم شاید واسه اینکه ...

3-     عاشق شعر و موسیقی هستم

4-     متولد خرداد ماه هستم و بسیار پر جنب و جوش

5-     بسیار رازدار و تو دار هستم

 

و حالا من از :(قلم فرانسه-فرزاد-تنها-ترانه-صدای پای برف ) دعوت می کنم که در این

 

بازی شرکت کنند.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 15:54 توسط ..:: باران خاموش ::..

َ

 

یک پنجره برای دیدن

 

یک پنجره برای شنیدن

 

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

 

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

 

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر ابی رنگ

 

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

 

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

 

 سرشار می کند

 

و می شود از انجا

 

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

 

یک پنجره برای من کافی ست...

 

 

               سلام به تمام دوستای گلم ممنونم از نظرات خوبتون من از این نویسنده هایی نیستم که 

 

               نیستم که زیاد در وبلاگم صحبت کنم ولی الان  می خواستم شب یلداوعید قربان زرورورو

روروووووروتبریک  بگم وامیدوارم در دراز ترین شب سال اوقات خوبی در کنارخانواده هاتونئئئئئهاتون داشته باشید

 

 

      و ارزو می کنم زمستان خوبی رو پیشرو داشته باشید...

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:9 توسط ..:: باران خاموش ::..

 

چه کسی؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 16:7 توسط ..:: باران خاموش ::..

ای دو چشم تو نگین سحر رستاخیز                 ای نگاه تو  سر آغاز شکوه

 

 

 

شعر من بی تو غروبی ابدیست

 

تو نگین باش نگین

 

                                     تا شود دفتر شعرم زطلوعت رنگین 

 

ای دو چشم تو نگین الماس  گیسوانت زر ریز

 

نگهت چشمه نورو احساس

 

                                            ولبانت می گون

دل من غمگین است

 

                                        ووجودم زغم لنگ زمانه لبریز

 

تو مرا باده بده باده ای ناب

 

                                                ای لبان تو شراب

 

تا بشوید غم ایام مرا در شط خواب

 

                                               

ای نگاهت مهتاب                        شب من تاریک است

 

تو ببین و بیندیش

                        

                        که ستاره در شب

 

                                                      چه شکوهی  دارد ....

 

                                                                                     

 سلام به دوستای خوبم امیدوارم زندگی بر وقف مرادتون باشهممنون از نظرات خوبتون امیدوارم بتونم جبران کنم  منتظر نظرات خوبتون هستم منو تنها نزارین

فعلا خدا حافظ تا آپ بعدی 

             




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 16:8 توسط ..:: باران خاموش ::..

یکی از قصه های تلخ عشق را

 

 

                                        برای کودک احساس گفتم

 

شنیدم تا سحر گه ناله می کرد

 

 

 

َ                                    زسوز ناله اش من هم نخفتم

 

 

 

 

 غروب غم

 

 

 

 

                                 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 22:32 توسط ..:: باران خاموش ::..